( بیا با درد یکدیگر بسازیم
)
شنیدم گفت ، گل یک روز با خار
که از آزردن ما ، دست بردار
اگر همسایه ای ، همسایگی کن
به آرامی ، درین
جا زندگی کن
مزن بر دست مشتاقان ما نیش
مکن گل دوستان را زخمیِ خویش
دو روزی را که ما در این جهانیم
رعایت کن ، که راحت تر بمانیم
بکن گاهی به فردا هم نگاهی
به فکرِ آخرت هم باش ، گاهی
تمام زندگی ، دنیای دون نیست
حقیقت ، تا همیشه باژگون نیست
سؤالی هست و همراهش جوابی
بد و خوبِ جهان دارد حسابی
برای این که از هم نگسلد کار
برای هر کسی ، حدی نگه دار
تکانی داد خود را خارِ مغرور
که من مأمورم و از کرده معذور
اگر از گل ، لطافت انتظار است
نمادِ نیشِ زهر آلود ، خار است
حسابی را که می گویی درست است
ولیکن ، باورِ
پندار ، سست است
اگر اینسان به دست و پا نپیچم
گرفتار ِ همان گیر ِ سه پیچم
که طبع ِ خاری ات بیرون نیفتاد
گلی از دست ِ تو در خون نیفتاد
مرا گاهی گناه ِ این گزش ها
رهایی می دهد از سرزنش ها
تو دنیا را همه گل می پسندی
دلت را مستِ بلبل می پسندی
نگاهت با نگاه ِعشق ، جور است
سرشتت ، آب درتنگِ بلور است
ولی ما خارها ، نا مهربانیم
به ظاهر بد ترین های زمانیم
اساس ِ کار ِ شیطان ، نفی حقّ است
ازین بابت به نفرین مستحقّ است
حفاظت کردن از گل رنج دارد
پر از مار است هرجا گنج دارد
همیشه گل ، گل است و خار خار است
طبیعت را شگفتی بی شمار است
من و تو ناتوان از فهمِ رازیم
" بیا با درد یکدیگر بسازیم "
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )