((( اختلاس )))

 

 

عاقلان دانند ،  خیلی کار دارد اختلاس  

درد و رنج و زحمت بسیار دارد اختلاس

ثروت هنگفت  ، بی زحمت نمی آید به دست 

خون دل خوردن ،  سرِ بازار دارد اختلاس 

هر مدیر عاملی مشمول این توفیق نیست 

بی تعارف ، مسلک و معیار دارد اختلاس 

پول ایران را اگر دیدی به خارج می برند 

منطق ِ  " الجار ثم الدار "   دارد اختلاس 

فکر کردی هرت و هردمبیل غارت می کنند 

توبه کن جانم  ، درو دیوار دارد اختلاس 

خوردمانی سخت  بعد از بردمانی بی حساب 

دنگ و فنگی مشکل و دشوار دارد اختلاس 

مال مردم خوردن است اما نه با عرف عوام 

عاقلان دانند  ،  خیلی کار دارد اختلاس 

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

@boostsnetanz

@golestanesheroasab
https://telegram.me/joinchat/B9SDJUBU31rOpyYSuHNWUA

((سین و شین ))

 

( سین و شین ) با طرازی از طنز 


پیامک زد آدم به حوا که زود
برایم کمی سیب شیرین بیار
در اندیشه ی سبز و سرخش نباش
هم از آن بیار و هم از این بیار
اگر نیست در دسترس سبز و سرخ
به هر رنگ شد ، سیب رنگین بیار
شده آدم  ،   آواره روی زمین
کمی سیب  ،  از اوج پایین بیار
شدم خسته از عشق درد آفرین
برای خدا ،  اندکی کین بیار 
تبر ها دگر ریشه کن نیستند
کمک کن ،  برایم تبرزین بیار 
نمی گردد ابنجا دعا مستجاب
دعا می کنم من  ،  تو آمین بیار
شده کفر در کفر ،  این سرزمین
اگر شد برای زمین  ،   دین بیار
و گرنه کمک کن خرابش کنیم
تو از آسمان ،  سنگ ِ سنگین بیار
بشر گشته مشغول با شور و شر 
بس است این همه شین ، کمی سین بیار

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

بیا با درد یکدیر بسازیم

( بیا با درد یکدیگر بسازیم )

شنیدم گفت ، گل یک روز با خار

که از آزردن ما ،  دست بردار

اگر همسایه ای ، همسایگی کن

به آرامی  ،  درین جا زندگی کن

مزن بر دست مشتاقان ما  نیش

مکن گل دوستان را زخمیِ خویش

دو روزی را که ما در این جهانیم

رعایت کن  ، که راحت تر بمانیم

بکن گاهی به فردا هم نگاهی

به فکرِ آخرت هم باش  ، گاهی

تمام زندگی ، دنیای دون نیست

حقیقت  ، تا همیشه باژگون نیست

سؤالی هست  و همراهش جوابی

بد و خوبِ  جهان دارد حسابی

برای این که از هم نگسلد کار

برای هر کسی ،  حدی نگه دار

تکانی داد خود را خارِ مغرور

که من مأمورم و از کرده معذور

اگر از گل  ، لطافت انتظار است

نمادِ نیشِ زهر آلود  ،  خار است

حسابی را که می گویی درست است

ولیکن  ،  باورِ  پندار ،  سست است

اگر اینسان به دست و پا نپیچم

گرفتار ِ همان گیر ِ سه پیچم

که طبع ِ خاری ات بیرون نیفتاد

گلی از دست ِ تو در خون نیفتاد

مرا گاهی گناه ِ این گزش ها

رهایی می دهد از سرزنش ها

تو دنیا را همه گل می پسندی

دلت را مستِ  بلبل می پسندی

نگاهت با نگاه ِعشق ، جور است

سرشتت ،  آب درتنگِ بلور است

ولی ما خارها  ،   نا مهربانیم

به ظاهر بد ترین های زمانیم

اساس ِ کار ِ شیطان ، نفی حقّ است

ازین بابت به نفرین مستحقّ است

حفاظت کردن از گل رنج دارد

پر از مار است هرجا گنج دارد

همیشه گل ، گل است و خار خار است

طبیعت را شگفتی بی شمار است

من و تو ناتوان از فهمِ رازیم

" بیا با درد یکدیگر بسازیم  "

  محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

بیا با درد یکدیر بسازیم

( بیا با درد یکدیگر بسازیم )

شنیدم گفت ، گل یک روز با خار

که از آزردن ما ،  دست بردار

اگر همسایه ای ، همسایگی کن

به آرامی  ،  درین جا زندگی کن

مزن بر دست مشتاقان ما  نیش

مکن گل دوستان را زخمیِ خویش

دو روزی را که ما در این جهانیم

رعایت کن  ، که راحت تر بمانیم

بکن گاهی به فردا هم نگاهی

به فکرِ آخرت هم باش  ، گاهی

تمام زندگی ، دنیای دون نیست

حقیقت  ، تا همیشه باژگون نیست

سؤالی هست  و همراهش جوابی

بد و خوبِ  جهان دارد حسابی

برای این که از هم نگسلد کار

برای هر کسی ،  حدی نگه دار

تکانی داد خود را خارِ مغرور

که من مأمورم و از کرده معذور

اگر از گل  ، لطافت انتظار است

نمادِ نیشِ زهر آلود  ،  خار است

حسابی را که می گویی درست است

ولیکن  ،  باورِ  پندار ،  سست است

اگر اینسان به دست و پا نپیچم

گرفتار ِ همان گیر ِ سه پیچم

که طبع ِ خاری ات بیرون نیفتاد

گلی از دست ِ تو در خون نیفتاد

مرا گاهی گناه ِ این گزش ها

رهایی می دهد از سرزنش ها

تو دنیا را همه گل می پسندی

دلت را مستِ  بلبل می پسندی

نگاهت با نگاه ِعشق ، جور است

سرشتت ،  آب درتنگِ بلور است

ولی ما خارها  ،   نا مهربانیم

به ظاهر بد ترین های زمانیم

اساس ِ کار ِ شیطان ، نفی حقّ است

ازین بابت به نفرین مستحقّ است

حفاظت کردن از گل رنج دارد

پر از مار است هرجا گنج دارد

همیشه گل ، گل است و خار خار است

طبیعت را شگفتی بی شمار است

من و تو ناتوان از فهمِ رازیم

" بیا با درد یکدیگر بسازیم  "

  محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

حساب کار ( باپوشش طنز )

 

( حساب کار ) در لباس طنز


شنـیـده ایـد چـرا  آب و بـرق مـجّـانـی ست ؟
خـزانـه پـرشـده ازپول ، بیش ازین جا نیست


خـدا کـنـد دل مـردم   ،   ز کـیـنـه پـر نـشـود
وگرنـه بـر سـر هـر حـرف مفت دعـوا نیست


تـو سنگ را بـپـران   ،    طـبـق عـادت دیـریـن
اگر شکست سر و دست خلـق بـا مـا نیست


بـه بــرق و آب   ، نـیـنـدیـش ،  تــا رمـق داری
بـه قـول منبـریـان عـمـر ایـن جهـان فـانیست


اگــر بـه قـیـمـت مسکـن نــمـی رســد پــولــت
بـنـای مهـر بــخـر  ،  غُـر زدن  کـه  مـأوا نیست


امـیــد بــود ، پـریـسـار شـعــر ، تــوبــه کــنــد
کدام تـوبـه ، کـه امـروز هست و فـردا نیست


حـساب کـار  ،  ز دست مـن و تـو در رفـتــه
اگـر غـلـط نکـنـم  ، عـیـب کـار ایـنـجا نیست


دروغ را تــو نـگـفـتـی ،  دروغ گـفـت تــو را
دو گانه سوختن ات ناقض مسلما نی ست


همبن علف کـه شـده سبـز زیـر پـای بـهـار
دقیق تـر که شـوی پـونـه است نعنا نیست


خــدا کـــنـد اگــر آن مـنـتـظـر ظهــور کـنـد
بـهـانـه ای نـتـراشـیـم مـا ، کـه آقـا نیست


ردیــف و قــافـــیـه وقـــتـی خـلافـکـار شـدنـد
بــه اخـتـــیـار بـگــویـیـد ،  هـیـچ پـروا  نیست

                                 محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

دزد خبره

 

( دزد خبره )

  

اگر چه سود و زیان هر چه هست در سفر است

سفر  ،  هرآن که به دقت نکرد در ضرر است

 

هم آن که عمر گران در سفر گماشت نگاشت

که بی بهانه سفر  ،  چون درخت پر ثمر است

 

هم آن که زندگی اش بی سفر گذشت نوشت

سفر  کنید  چو  آب ِ  روان  که در  گذر است

 

اگر  چه  خود  همه  پندید  ،   بنده  را  امروز

نصیحتی  به  شما  دوستان  همسفر  است

 

ز پول  خویش  ،  به دقت  مراقبت  بکنید

که پول هر چه که باشد همیشه در خطر است

 

مـرا  مسـافـرت مـکّــه  ،  اتـفـاق افـتــاد

به اتفاق رفیقی که بر دو دیده سر است

 

به شوق کعبه  ، نمی کرد یا نداشت گمان

که دزد کعبه ، ز دزدان شهر ، دزد تر است

 

چنـان زدنـد  و  ربـودنـد کـیـف ِ پـولش را

که گویی از زد و بند زمانه بی خبر است

 

یـکـی دو بار طـواف ِ اضـافـه داد مـگـر

ندا دهد همیان اش که کیف بر کمر است

 

خبر نشد که نشد ، کیف پول رفت که رفت

هنوز مردم چشم خمار او به در است

 

            محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

 

توصیه مهم

          توصیه مهم

              با

یک دو بیتی کم حرف

 

زیر باران  نرو  ،  که  تر نشوی

نستان زن  ،  که دربدر نشوی

مثل من باش و حرف مفت بزن

به صلاح  تو  نیست خر نشوی

 

بادام با چاشنی طنز

((  بادام  ))

نوشته بود ،  یکی از جراید معروف

بدن ز خوردن بادام می شود مشعوف

ازین خبر خوشش آمد به هند  یک مرتاض

که بود شدّت مرتاض بودنش  معروف

به محض خوردن بادام ، رفت پیش عیال

به او خبر بدهد طبق عادت مألوف

عیال  ، تنگ در آغوش خود فشرد او را

و شد توجه انان  ،  به دلبری معطوف

اگر چه مرد ، نود ساله بود و بانویش

رسیده بود به ظرفیتی درین مظروف

رسید مژده که گردیده باردار عیال

به یمن خوردن بادام سابق المصروف

خبر به دولت علیا رسید و کابینه

نمود خوردن بادام را به کـُـل موقوف

         محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

 اول آشنایی

اول آشـنـایـی


مـا را نــوه ای داد خـداونـد جـهـان دار

از لطف جهان گستر و از رحمت بسیار

زیـبـا پـسری مـثـل ِ گـل سرخ دل انگـیـز

نیکو اثـری مثـل عسل ، از مزه سرشار

بـا آمـدن ایـن نـوه ، در جـان و دل مـا

شوریّ و سروری شده مخصوص پدیدار

یارب تو خود از کودک ما دفع خطر کن

یارب تو خود این عائله را خوب نگه دار

الـبـتـه نگـفـتـم : پـدر و مـادر کـودک

گشـتـنـد صمـیـمـانه دریـن بـرهـه گرفتار

خواب است پسر، صبح که شد یکسره تا شب

اما سر ِ شب تـا بـه سحـر ، یکسـره بـیـدار

در جـیغ کشیـدن ، هـنـرش حـرف نـدارد

همسایـه ی ما هـم شده از قـصه خبردار

دیـروز ، فـرایـنـد خبر خوش تر ازین بود

بـا معـرکـه ی خـتـنـه کـنـان رفت کـلـنـجـار

کـم کـرد کـمـی وزن ، ولـی بـر اثـر ِ درد

مـی رفـت کـه بـالا بـرود از در و دیـوار

زخـم است کمـی پـایـه ی پـرگـار وجودش

سخت است ولـی پـر زدنش بـر سر ِ پرگار

حسّاس تـراز پیش شـد آن نقطـه ی حسّاس

مـی سـوخـت تمـام تنش از سوزش ادرار

هی جیغ زد و جیغ زد و جیغ زد و جیغ

البته ، سر ِهـرچـه پـزشک است و پرستار

از جـیـغ ِ بـنـفـشش هـمـه آبـی شـده بـودیـم

آبـی تـر از انـدیـشـه ی دریـاچـه ی اسـرار

لابـد بـه خـودش گفته ، چه دنیای غریبیست

ایـن عالـم ِ دهـشت زده ی پـست ِ دل آزار

تـا مـی رسـی از راه سـرِ گوش بریده ست

بی آن کـه بپـرسنـد ، چه اندازه ، چه مقدار

الـبـتـه ، خیال ِ خفنی نیست ، که در شرع

مـردان هـمـه هسـتـنـد ازیـن مسئله نـاچـار

ایـن سنت ِفـرخـنـده ی اسلام عـزیـز است

مـا تـابـع ِ فـرمان ِ خـدایـیـم دریـن کـار

امـروز ولـیـکـن ، شـده بـا خـتـنـه کـنـانـش

این کودک ده روزه سبک سیر و سبکبار

هم خنده به لب دارد و هم رقص در اندام

هـم مـی شکـنــد بـا دُم خـود فـنـدق ِ بسیار



((  لب هایتان پر از شکوفه ی لبخند ))

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )






تلخ و شیرین طنز 

 

شنیدم در کرات آسمانی

زمینی نیست رنگ ِ زندگانی

دلی تا هست آنجا غم ندارد

کسی در خانه چیزی کم ندارد

خدا درقاب ِهر آیینه پیداست  

 نمی گوید کسی چیزی مگر راست

فقط شیطان در آنجا ناخلف بود

که تیپا خورد  ، از دست خدا زود

در آنجایی که اسمش آسمان است

و جان و مال مردم در امان است

نه دزدی می شود هرگز نه هیزی

نشانی نیست از قانون گریزی  

نه دعوایی نه پیکاری نه جنگی

نه صبر ِ شیشه ای نه زور ِ سنگی

همه آنجا لطیف و مهربانند

صریح و صادق و شیرین زبانند

نمی دانم اصول دینشان چیست

ولی  نامردمی در کارشان نیست

نه دولت زور می گوید به مردم

نه مردم می شوند از راه خود گم

اگر گاهی ، کمی  یا  کاستی  بود

خطا یا سهو  ،  یا ناراستی بود

کلید ِ حلّ ِ مشکل  ،  دادگاه است

حساب ِ داوری  بی اشتباه است

کسی یک لقمه نان را در کمین نیست

سر ِ بی شام  ،  آنجا بر زمین نیست

 نه خنجر می خورد انسانی از پشت

نه بر روی کسی ول می شود مشت

همه با هم رفیق و مهربانند

همیشه یک دلند و یک زبانند

خدایا  ، کاش دنیا هم چنین بود

همین ها عادت ِ اهل زمین بود

 

                     محمد روحانی ( نجوا کاشانی )