( عطر سیب )

خداوند وقتی که زن آفرید
حريف و لطيف و خفن آفرید
بهشت برین را به ما واگذاشت
دو دل را بدين شيوه تنها گذاشت
من اول به او هدیه کردم سلام
سرش را تکان داد با احترام
به من گفت اسم تو در یاد نیست
بفرما ببینیم نام توچیست
به طوفان چشمش نظردوختم
سراپا دلم شعله شد سوختم
دوباره نظر کرد و آتش گشود
در آن جا که آتش نشانی نبود !
از ان شعله ی پر خطر پر زدم
تن خویش بر حوض کوثر زدم
یکی سيب ديدم روان روی آب
گرفتم من آن سیب را با شتاب
پی خوردن ِ آن دهان باز شد
ز هرگوشه ، آژیر آغاز شد
نخور سیب را ، سیب مال تو نیست
حرام است خوردن ، حلال تو نیست
کنم تا مگر چاره آسیب را
سپردم به نازآفرين سیب را
جدا کرد نیمی از آن را به ناز
سپس چون نوازشگرى دلنواز
به من بازگرداند نیمی دگر
نهادم بر آن نیش چون نیشتر
ز هر سو " نخور سیب " فرمان رسید
ولی سیب شیرین به پایان رسید
به او گفتم اسم تو حوا نبود ؟
دوباره همان چشم ها را گشود
به من گفت " آدم " بیا پیش ما
که هستی تو همدرد و هم کیش ما
گرفت آتشی عشق را در میان
ازآن پس زمین گشت زندانمان
به محبوب ، باید ببخشد حبیب
چه از سوز آتش ، چه از عطر سیب

#محمد_روحانی (#نجوا_کاشانی )


@golestanesheroadab
@boostanetanz