فنجان ِ فیل
( فنجان ِ فیل ) با پوشش طنز
شنیدم که فیلی به هندوستان
به وزن و به هیکل ، گران و کلان
هوس کرد فنجان بگیرد به دست
شود بلکه از لذت چای مست...
بزرگان و اشراف آن روزگار
به تدبیر و اندیشه کردند کار
مگر تا سزاوار فیل سترگ
بجویند فنجان خیلی بزرگ
فرستاده کردند هر سو گسیل
که پیدا شود بلکه فنجان ِ فیل
به صحرا ، به جنگل ، به دریا زدند
همه هند و بنگال را پا زدند
به هر سمت و سویی که برخاستند
نشد یافت آنی که می خواستند
ازین داستان ، رستم داستان
خبر گشت و گفتا که با ماست آن
یلان و بزرگان ِ اطراف هند
همه پارسا ، خبره ، دانا و رند
شدند عازم خطه ی سیستان
مگر حل نمایند این چیستان
تهمتن ، همان رستم نامدار
برون رفته بود از پی ِ کارزار
کمی صبر کردند تا باز گشت
مصاف تعارف که آغاز گشت
سخن گفته گردید از هر دری
زبان چرخ زد حول ِ هر محوری
سرانجام صحبت به پایان رسید
همه گفت و گو ها به فنجان رسید
تهمتن ز جا جست مثل فنر
در آورد از گنجه فنجان زر
که تقدیم ِ رندان ِ هندی کند
به تعبیر ابن قصه ، رندی کند
عیال از پس ِ پرده آمد برون
برافروخته ، خشمگین ، چهره خون
که فنجان زرین جهاز من است
به اندوه و غم ، دلنواز من است
مکن دور ، آن را ازین بی قرار
و گر نه سر و گرز ِ اسفندیار
دل رستم از این سخن آب شد
رخش زرد ، همرنگ مهتاب شد
به خود گفت حق با عیال من است
که می گوید این هدیه مال من است
یرون گشت و برگشت با سطل ِ آب
که این است فنجان عالی جناب

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۴ ساعت 21:51 توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی)
|
دلی دارم که در دست خودم نیست