مش جواد و نوروز
مش جواد و نوروز
درست سه روز مانده به نوروز 1380 یعنی تقریبا ۹ سال پیش ، مش جواد یک پیام کوتاه برای همه ی اقوام فرستاد . در این پیام کوتاه آمده بود که " ضمن عرض تبریک نوروز و فرا رسیدن سال نو به علت مسافرت امسال از دیدن دوستان معذورم ." متن این پیام خیلی سریع بین همه ی اقوام و آشنایان پیچید . سیل تلفنهای اعتراض به خانه ی مش جواد سرازیر شد اما هیچکس جواب نمی گرفت . افراد فامیل از همه جا به خانه ی مش جواد زنگ می زدند تا علت را جویا شوند که البته بی فایده بود . به قول صغرا خانم انگار حاجی آب شده و در زمین فرو رفته . احمد آقا می گفت : من می دونم که کاسه ای زیر نیم کاسه است . حتما" مش جواد می خواد از گیر مهمونی نوروز فرار کنه و الا سه روز مونده به عید برای همه اس ام اس نمی زد که من امسال مسافرتم و از دیدار های نوروزی معذور .
رحمت خان و خانمش که خیلی کشته مرده ی مهمونی رفتن در ایام نوروز بودند گفتند امسال که مش جواد نیست روز عید برویم خونه حاج ابرام .
لیلا خانم به همه ی اقوام تلفن کرد و گفت ما برنامه را تغییر نمی دهیم . صبح روز عید ، طبق عادت هر سال می رویم خونه ی مش جواد ، اگر خونه نبود در را باز می کنیم و می رویم داخل ، هرجا باشه پیداش می شه . بالاخره کلیه فامیل تصمیم گرفتند که طبق روال سالهای قبل ، هرگوشه ی تهران بزرگ که هستند خودشان را سر ساعت 9 صبح به خانه ی مش جواد برسانند .
سر انجام با فرارسیدن عید نوروز اولین دسته ی میهمانان وارد شدند . در خانه ی مش جواد بسته و روی آن نوشته شده بود " با عرض معذرت من در خانه نیستم عید بر همه ی شما مبارک باد . روز بعد از سیزده که از مسافرت برگشتم همه ی شما را به یک مهمانی شام مفصل دعوت می کنم "
یکی یکی اقوام از راه رسیدند تقریبا" صد نفر ی می شدند . هیچ کس جرات شکستن در خانه را نداشت زیرا کمی دورتر ظاهرا" یک مامور پلیس ، جلو یکی از خانه های روبرویی کشیک می داد .
بالاخره مهمانان ناخوانده ی مش جواد با هم به توافق رسیدند که بروند به نزدیک ترین پارک و نوروز را به اتفاق هم جشن بگیرند . همین که همه به سوی پارک حرکت کردند مش جواد هم لباس های پلیس را از تن در آورد و با خود گفت عجب فکر خوبی ، من هم باید به جمع بپیوندم که تنها نباشم
نیم ساعت بعد ، افراد فامیل ، مش جواد بیچاره را با سلام و صلوات به خانه آوردند و مهمانی نوروزشان را مثل هر سال درخانه ی او به خیر و خوشی برگزار کردند .
محمد روحاني (نجوا كاشاني)
دلی دارم که در دست خودم نیست